من امشب بیدارم. ستاره هایت را در آغوش خواهم گرفت و زیر لحاف شب ، قصه ای برایشان خواهم گفت تا لالایی تمام غصه هایشان باشد.
اگرچه ماه ازآن توست، آن را به دستان تب دار من بسپار تا چون هاله ای نجیب آن را در آغوش گیرم و با حریر خیال خود بیارایم اش
بوسه ای را با عطر بنفشه های بهاری به سویت می فرستم و گرمای دستانت را درون شبنم های غلتیده بروی گلبرگ های بهاری احساس می کنم. تو را می بینم که تنهای تنها از سمت ترانه های بهاری می آیی تا بروی چشمانم قدم بگذاری.
تا دانه های امید ریشه دهد، بهار در باغ آرزوها سرک می کشد و پرنده ها میزبانند. در کوچه های تاریک خاطره واژه های عاشقانه سروده می شود و خاکستر آرزوهای ناتمام دوباره جان می گیرد. و من چشم هایم را به پنجره می دوزم و تنها در یک لحظه عطر خوش بهار را می بویم
شمیم بهاری بردل زخمی ام مرهم است و طنین صدای بلبل های آواز خوان در گوشم زنگ می زند. بر گونه ام اشک جاری می شود و روح زخم خورده ام می خواهد غزل بسراید .درک می کنم و بی تاب می شوم تا بهار با نوای دلنشین در گوشم زمزمه کند.
چشم هایم تا همیشه رو به پنجره باز است.
من با همین حس به آسمان و به جنگل و به دریا و ابرها، به ناز شکوفه ، به ژرف ترین اقیانوس ها، به باران و طراوت و بهار سفر خواهم کرد.
روزی خواهد رسید که شعر هایم را تو هم بخوانی
شاید بفهمی سرودن من، فریاد روح سرگردان کسی است که عشق وجودش را فراگرفته و بزرگ شده
آرزو می کنم که موسیقی دل انگیز کلامت، پروانه شوق را در دلم به رقص درآورد.
و آنگاه گل های بهاری دوباره در سکوت دل های ویران شده می رویند و معنی خورشید هم نوشته می شود.
منه داغون منه خسته پیشه پاهات
تمومه دنیا بن بسته وقتی نیستی
همش بی تابه بارونم سرگردونم
پریشونم وقتی نیستی
نفسم آبستنه مرگه باغه عمرم
چه بی باره چه بی برگه...
شب به شب اسمت توی ریتم رویاهامه
اشکه دیروزم لبخنده فرداهامه
زنده یا مرده ، پیرم یا جوونم
بی تابت بودمو بی تابت می مونم
باش تا باورم باشی تا بال و پرم باشی
بی تو از زندگی سیرم
باش تا گل کنه لحظه
عشقت مستیه محضه
همه شهر عاصیّن از دست من
که اِنقدر درگیر بی تو
بودنم
که میگردم ســـــراسیمه پِیِ ت
مدام در حال ترانه خوندنم
چه رویایی شدی، توو ذهنِ من
شدم هیچ ُ تو ای تکرارِ
من
یه جور شستی ،عقلو از سـرم
که داغونِ همه افکارِ
مـــــن
شدم سـردرگم دنیای تـو
بدنبالت ، پیِ آواز تو
چه تقدیری، رقم زد عشق
بـه پایانم کشید آواز تو
همه دلواپس احوال من
منم دلواپس احوال تو
دیگه عاصی شدن از دست من
نمی دونم باز اشتباهه
که دارم عاشق میشم
نمی دونم بازم گناهه
که دارم ...
دل من از دنیا بریده
بریده بودمش خودم
فکر نمی کردم که یه روز
اینجوری باز عاشق بشم
می خوام که این ترانه رو
فدای چشمات بکنم
فدای یک خنده ی تو
فدای دنیات بکنم
می خوام که دنیا بدونه
فقط واسه تو می نویسم
اگه فراموشم کنی
ترس اینکه نمی رسم
کاش می دونستم که یه روز
میرسه که پرواز کنم
کاش می تونستم که یه روز
این دلو بیدارش کنم
...
بگم باشه عزیز من
پاشو از خواب خوشت
بگم که دل نده به باد
برو پی یار خودت